تبليغاتX
اطلاع رسانی عمومی

                                     

1- دخترک خواب‌آلود لم داده به کوله پر از وسایلش، فقط چشمهایش است که با بی‌حوصلگی سالن و افراد حاضر را می‌پاید. همراهش آنطرف سالن با یکی از دوستان پدرش مشغول صحبت است –بالاجبار- و دخترک تنها و بی‌حوصله زیر فشار نگاه ِ مردهای دور و برش لحظه‌شماری می‌کند.

 

2- فقط میتوانم خیره شوم به موجهایی که با شتاب به سمت ِ سنگها می‌آیند و خرد میشوند و پخش می‌شوند. هرچقدر میخواهم سرم را بالا بگیرم و دوردستها را نگاه کنم، باز میبینم که مدتیست خیره شده‌ام به ریز ریز و قطره قطره‌شدنهای آب که گاهی آنقدر پخش می‌شوند که میتوانم سوزن سوزن شدنشان را روی پوستم حس کنم.

 

3- نمیدانم چرا مدام توی ِ راه حس مرگ داشتم، انگار که قرار است بمیرم. نزدیک بود.خیلی نزدیک! آنهم نه یکبار، در طول راه 3 بار فشار پنجه‌هایش را روی گلویم حس کردم... اما پیش نیامد و حالا باز هم من اینجایم، همان جای ِ سابق، با همان حس و حال ِ قدیمی...حس و حال؟ چیزی نیست که اسمش را بتوانی حس و حال بگذاری... با همان اخلاق ِ گه قدیمی، با همان دلتنگی‌های بی‌دلیل، بی‌حسی‌های مدام...و الکن هم شده‌ام باز!


1- دخترك هنوز تنها نشسته كه مي‌بيندش كه وارد مي‌شود و مستقيم مي‌رود سمت ِ گيشه و بعد هم ميان شلوغي و جمعيت سالن جايي مي‌نشيند كه دخترك نمي‌بيندش.

نگاهشان درست لحظه‌اي گره ميخورد كه همراه دخترك كنارش نشسته و با خنده دارد موضوعي را تعريف ميكند. هر دو به هم خيره مي‌شوند و اين دخترك است كه نگاهش را مي‌دزدد و همراهش را نگاه ميكند.

 

2- باز هم نشسته‌ام رديف اول، همان سمت ِ هميشگي و اينبار كنار ِ شيشه. كسي روي ِ صندلي بغلي نيست. لم داده‌ام و تاركي و جاده روبرو را نگاه مي‌كنم. حالم سر ِ جايش است، فقط كمي خسته‌ام. آهنگ را عوض ميكند –راننده را ميگويم- و ..... اتفاقي نمي‌افتد، فقط ناگهان حس ميكنم از درون دل و روده و سينه‌ام تكه بزرگي كنده مي‌شود و با سرعت بالا مي‌آيد. بالا آمدنش را و كنده شدنش را با شدت زيادي حس مي‌كنم و بعد با همان شدت و سرعت بيرون مي‌ريزد. گونه‌هايم خيس ِ‌خيسند.

 

3-  شلوارم را تا زده‌ام تا نزديك زانو و ايستاده‌ام روي ماسه‌هاي خيس و نرم...موجها جلو مي‌آيند و گاهي فقط اندكي و گاهي تمام پايم را تسخير مي‌كنند. هربار كه شدت موجها زياد است كمي زير پايم خالي مي‌شود، ذره‌اي به جلو رانده مي‌شوم.

...ميبينم همه چيز دارد دور سرم ميچرخد و به سمت ِ‌جلو كشيده ميشوم...خيس مي‌شوم، آغشته به همان ماسه‌هاي خيس و نرم.

 

4- اگر ميخواهي بپرسي، خودم مي‌گويم: احسان را نديدم. حتي جابلسا نرفتم كه احتمال ديدنش باشد. نه اينكه نرفته باشم تا نبينمش، هيچ انگيزه و شور و اشتياقي براي رفتن نداشتم. چيزي نبود كه جذبم كند. هيچ زيبايي و لذتي در رفتن به آن خيابان نيمه تاريك و قدم زدن و بعد هم سري به كافي‌شاپي –جايي- زدن نميديدم. خانه نشستم...

 

5- چقدر دلم ميخواهد بميرم....باور كن! اشتياق عجيبي پيدا كرده‌ام به رفتن و زيرخاك ماندن! ميگويند خاك سرد است؟...هست؟ چه حسي خواهد داشت وقتي كرمها تمام تار و پود وجودت را ذره ذره و آهسته آهسته ميخورند و تو –روحت- به نظاره نشسته‌اي...حسش خواهي كرد؟ تاريكيش ترسناك نيست؟ تنهايي و سكوت و سكون... بيشتر به نظرم حس ِ‌گم شدن دارد. گم شدن در جايي كه پر از هياهوست، ناشناس ِ ناشناس. شايد حتي كور هم باشي،‌ آنقدر كه مجبور شوي دستت را به در و ديوار بگيري...اوووم؟ در و ديوار كجا بود؟ همه انگار با شتاب به دنبال ِ كار ِ خودشان هستند، هيچ همراهي نيست، دست ِ ياريگيري نيست، چشم ِ نگران و مهرباني نيست، كودك بازيگوش و كوچكي نيست كه دستهايت را لمس كند و بعد تكيه كني به همان دستهاي كوچك و اجازه دهي راهنماييت كندت، ببردت. خودتي و خودت..تويي و تو، منم و من...مثل همين حالا...مثل همين روزها! آخ چقدر دلم ميخواهد بميرم...باور كن!


به ورطه تكرار افتاده‌ام...بي‌رحمانه،بي‌رحمانه!  نوشته‌هايم تكراري، حرفهايم تكراري، حتي داستان‌پردازي‌ها و تفكراتم هم تكراري شده‌اند. گاهي كه در حال ِ حرف زدنم، از همان حالتهاي ِ از خارج خودم را ديدن كه پيش مي‌آيد ناگهان مي‌بينم كه چقدر چرند مي‌گويم و چقدر ناله و نق‌نق الكي مي‌كنم...يكنواخت، تكراري.(همين حالا هم ببين چند بار از اين واژه تكرار استفاده كرده‌ام)

زنگ ميزني و دعوايم مي‌كني، زنگ ميزني و شماره روانشناس ميدهي كه بروم و ببينم چرا در زندگيم هيچ چيز برايم ارزشمند نيست، هيچ چيز با چيز ديگر تفاوت چنداني ندارد.

تو هم حتي ديگر حوصله شر و ورهايم را نداري، حوصله حرف زدن با من را هم نداري. درست برعكس ِ قبل كه زنگ مي‌زدي و ساعتها به جيغ و ويغ‌هاي ِ من گوش مي‌دادي، مدتهاي طولاني به گله و شكايتهايم از احسان يا هر موضوع ِ ديگر گوش مي‌دادي و سعي مي‌كردي آرامم كني.

خوب... آن روزها تازگي داشتم...اول سطر...حالا دقيقا حس ميكنم به پايان رسيده‌‌ام، چيز جالب و جذابي نمانده، مجبورم كه باز بگويم: يكنواخت و تكراري. يك كتاب ِ كهنه و رنگ و رورفته و پاره پوره قديمي.

هووووم...اين‌ها كه نوشتم شكايت‌نامه نيستها...لحنش حتي دلخورانه هم نيست. واقعيتي است كه دارم ميبينم و  يكجوراهايي دلم ميخواهد كه عوضش كنم.

دلم يك زندگي بي قيد و بند ميخواهد....پووووف! به خدا قسم كه اين تنها چيزي بوده كه در تمام سالهاي زندگيم ميخواسته‌ام و هيچوقت هم نداشته‌ام (البته جز آن يكسالي كه جابلقا خانه داشتم.) و نميداني وقتي نااميدانه به اين نتيجه مي‌رسم كه هيچوقت امكانش نيست كه بتوانم ميان ِ‌خانواده‌ام خودم باشم چه موجي از اندوه سراپايم را دربر مي‌گيرد. نميداني لحظاتي كه از بحث‌هاي تكراري و ريز و بي‌اهميت به جنون مي‌افتم وناگهان مي‌بينم كه در انديشه‌ام حذف كساني را ميخواهم كه در عين اينكه خيلي دوستشان دارم، اما آزار و اذيتشان گاهي امانم را مي‌برد چه سرماي ِ كرخت‌كننده‌اي را در تمام رگ و ريشه و پي‌ام حس ميكنم.

اين روزها عصبي‌تر از هميشه شده‌ام. كارم زياد شده، گرما به خفقان مي‌كشاندم، دوگانگي شخصيت و زندگي آزارم ميدهد. مدام بايد از حالتي به حالت ديگر سوئيچ كنم. ذهنم انباشته از دروغهاي تكراري و جديد و ريز و درشتي است كه گفته‌ام و ميخواهم بگويم تا بحث و جدل پيش نياورد. سرگردانم...آشفته و پريشان. يك شبح ِ ناآرام...خودم هم بيش از همه عذاب ميكشم. فكر نكن راحت است...اصلاً...مدام انگار شكنجه‌ات ميدهند و روحم دارد زير اين شكنجه‌هاي مداوم و بي‌پايان مي‌پوسد و فرو مي‌ريزد.


شيشه نسكافه دستمه، همراه با قاشق كه يك خروار بريزم توي آب جوش و با چند قطره شير و بعد هم لم بدم روي مبل و ذره ذره نوووش كنم. يادم مياد كه درست از وقتي ايليا رفته، توي ِ‌ خونه ما قهوه درست نشده و باز هم رو آوردم به عادت قديمي نسكافه خوردن. قبلنها گلد و حالا كلاسيك.

مسئوليت قهوه درست كردن توي ِ خونه اوائل، يعني چند سال پيشها با من بود. چه قهوه و چه نسكافه و يا حتي شيركاكائو. اما از حدود يكسال قبل ايليا مسئوليت قهوه درست كردن را برعهده گرفت و الحق هم خيلي خوب درست ميكرد. اما حالا پاكت پر از قهوه همانجا توي ِ‌كابينت جا خوش كرده و هيچكس حوصله نداره بهش دست بزنه و احتمالا تا الان همه عطرش از بين رفته و يك ماده سياه و تلخ و بدبو به جا مونده.

روي مبل كه ولو ميشم يكهو هوس ميكنم كه كاش ميشد  يكجاي ِ باز مثلاً روي ِ يك بالكن توي طبقات آخر يك ساختمان بلند نشسته بودم.  البته نه توي ِ شهر...يكجايي كنار دريا و جنگل...خوب! براي واقعي‌تر كردنش همان آپارتمان طبقه پنجم ِ ايزدشهر خوبه، كاملا رو به دريا...درسته كه قبل از دريا يكسري ويلاي رنگارنگ و زشت جلوي ِ ديدمه ولي خوبه.

يكجاي ِ ديگه هم هست كه اونجا را ترجيح ميدم... اونجا كاملا يكجايي وسط كوه و كلي دار و درخت بود. اصرار نكن چون اسمش رو يادم نمياد. يك ويلاي دو طبقه قشنگ با يك بالكن بزرگ و دلباز، روبروت كوه و استخر و درخت و خلاصه كلي سرسبزي و سرزندگي ميديدي. البته الان وقتي ميخوام تصورش كنم خيلي گنگ و مبهمه. اوووف..ميدوني چند سال پيش بود. حق دارم با اين حافظه آلزايمري خيلي چيزها را فراموش كرده باشم.

خوب از ماجرا دور شديم....هوا خنك باشه، اين يك اصل ِ و بشينم روي صندلي، اوووم..نشستن كه نه، فرو برم توي صندلي و پاهامو دراز كنم روي يك صندلي ديگه، يا حتي روي ميز، يا لبه بالكن. بعد فنجان نسكافه دستم، اگر از همان كاپوچينوهاي كافه فرانسه باشه كه نورعلي نور ميشه و توي يك دست ديگه‌ام هم يك نخ سيگار –ترجيحا مارلبرو- درحال سوختن و دود كردن باشه. اوووم..يك كتاب هم باشه كه سرم را بهش گرم كنم و هر از گاهي نگاهم را به اطراف بچرخونم و لذت ببرم. اگر قرار باشه همه وقتم به نوشيدن و كشيدن و نگاه كردن بگذره، افكار ِ شيطاني و پريشان مياد سراغم.

راستش حضور كسي را هم خيلي نياز ندارم. درست ِ كم تا زماني كه خورشيد غروب كنه و ذره ذره هوا تاريك بشه. از اون مدلها كه هي ببيني كتاب خوندن داره برات مشكل‌تر ميشه و هي چشمهاتو تنگ‌تر كني و با دقت بيشتري همه جا را نگاه كني. از اون مدلها كه وقتي سرت را بلند ميكني ببيني هوا تاريك ِ تاريك شده و ستاره‌ها دارن بالاي سرت چشمك ميزنن. نگاشونم نميكنم چون دليلي نداره كه اينقدر از اون بالاها واسه همه مردم چشمك بزنن.

بعد كه هوا تاريك شد چكار كنم؟ اوووم..اون موقع شايد بچسبه كه قدمي بزني، يا حتي دوچرخه‌سواري كني. بازم به اين شرط كه شلوغ نباشه و دم به دقيقه ماشينهاي مختلف جلوي پات ترمز نكنن و آدمهاي مختلف به بهانه‌هاي متفاوت نيان جلو و سرصحبت را باز نكنن. بزارن غرق بشي توي ِ خودت و قدم زدنهات.

كنار دريا نشستن توي ِ شب هم خوبه...تاريك ِ تاريك، همراه با موجهايي با كف ِ سفيد.  اينجا را دوست دارم يكي باشه، يكي بياد كه حوصله‌اش را دارم. پشتم بشينه و دستهاشو حلقه كنه دور بازوهام و من بهش تكيه بدم. فعلا حوصله ماچ و بوسه بازي را هم ندارم. فقط حضور يك نفر را احتياج دارم، بدون كلام.

بقيه‌اشم بيخيال....

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 10:33 |
شكلك‌هاي ياهو مسنجر چه شعري هستند!؟


با چنين صورت كه از معني پر است
سخت بي‌معني بود صورتگري...
▪ سيف فرغاني

تصور كنيد كه در خيال‌پردازي و ملغمه‌اي از سنت و تجدد، براي هر يك از شكلك‌هاي ياهو يا همان Emoticons شعري متصور شد! براي هر شكلك يك بيت آورده شده است. ببينيم چه مطايبه‌اي از كار درمي‌آيد:
----------------

ز جان شيرين‌تري اي چشمه‌ي نوش
سزد گر گيرمت چون جان در آغوش
○ نظامي
----------------

لبخند معاوضه كن با جان شهريار
تا من به شوق اين دهم و آن ستانمت
○ شهريار
----------------

چگونه شاد شود اندرون غمگينم؟
به اختيار كه از اختيار بيرون است
○ حافظ
----------------

به چشمك اين همه مژگان به هم مزن يارا!
كه اين دو فتنه به هم مي‌زنند دنيا را
○ شهريار
----------------

گاهي به نوشخند لبت را اشاره كن
ما را به هيچ صاحب عمر دوباره كن
○ فروغي بسطامي
----------------

خيال حوصله بحر مي‌پزد هيهات
چه‌هاست در سر اين قطره محال‌انديش
○ حافظ
----------------

عجب عجب كه برون آمدي به پرسش من
ببين ببين كه چه بي‌طاقتم ز شيدايي
○ مولانا
----------------

آرامِ دل غمگين، جز دوست كسي مگزين
في‌الجمله همه او بين، زيرا همه او ديدم
○ فخرالدين عراقي
----------------

منم شرمنده زين ياري كه كردي
همين باشد وفاداري كه كردي
○ وحشي بافقي
----------------

بده يك بوسه تا ده واستاني
از اين به چون بود بازارگاني!؟
○ نظامي
----------------

ما را همين بس است كه داريم درد عشق
مقصود ما ز وصل تو بوس و كنار نيست
○ عبيد زاكاني
----------------

چندين شكستِ كارِ منِ دلشكسته چيست؟
اي هرزه‌گرد مگر نيست كار دگرت؟
○ وحشي بافقي
----------------

مرا هجران گسست از هم، رگ و بند
مرا شمشير زد گيتي، تو را مشت
○ پروين اعتصامي
----------------

گفتي تو نه گوشي (!) كه سخن گويمت از عشق
اي نادره گفتار كجا گوش‌تر از من؟
○ شهريار
----------------

آخرالامر گل كوزه‌گران خواهي شد
حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كني
○ حافظ
----------------

جمالش كرد حيرانم، چه ماه است آن نمي‌دانم
كه چشم از كشف ماهيت، نمي‌بندد تأمل را
○ اوحدي مراغه‌اي
----------------

كي توان حق گفت جز زير لحاف
با تو اي خشم‌آور آتش‌سجاف!
○ مولانا
----------------

دريا و كوه در ره و من خسته و ضعيف
اي خضر پي‌خجسته مدد كن به همتم
○ حافظ
----------------

در راه عشق وسوسه‌ي اهرمن بسي است
پيش آي گوش دل به پيام سروش كن
○ حافظ
----------------

خواهم از گريه دهم خانه به سيلاب امشب
دوستان را خبر از چشم پرآبم مكنيد
○ محتشم كاشاني
----------------

مي مي‌كشيم و خنده‌ي مستانه مي‌زنيم
با اين دو روزه‌ي عمر چه‌ها مي‌كنيم ما
○ صائب تبريزي
----------------

به حال سعدي بيچاره قهقهه چه زني
كه چاره در غم تو، هاي هاي مي‌داند
○ سعدي
----------------

از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بي‌نهايت
○ حافظ
----------------

تو را زين پس جز فرشته نخوانم
ازيرا كه تو آدمي را نماني!
○ فرخي سيستاني
----------------

آن دگر گفت اي گروه زرپرست
جمله خاصيت مرا چشم اندرست
○ مولانا
----------------

مكن از خواب بيدارم خدا را
كه دارم خلوتي خوش با خيالش
○ حافظ
----------------

خواب مرگم باد اگر دور از تو خوابم آرزوست
خون خورم بي‌چشم مستت گر شرابم آرزوست
○ اهلي شيرازي
----------------

چون نمايد به تو اين دولت روي
رو در آن آر و به كس هيچ مگوي
○ جامي
----------------

نمي‌دانم كه دردم را سبب چيست؟
همي دانم كه درمانم تويي بس
○ اوحدي مراغه‌اي
----------------

گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نكنيم
○ حافظ
----------------

ما شبي دست برآريم و دعايي بكنيم
غم هجران تو را چاره ز جايي بكنيم
○ حافظ
----------------

آه از راه محبت كه چه بي‌پايان است
با دو منزل كه يكي وصل و يكي هجران است
○ صيدي
----------------

مرا صائب به فکر کار عشق انداخت بيکاري
عجب كاري براي مردم بيكار پيدا شد!
○ صائب تبريزي
----------------

رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز
تا داد خود از كهتر و مهتر بستاني
○ انوري
----------------

گر به خشم است و گر به عين رضا
نگهي باز كن كه منتظريم
○ سعدي
----------------

من مريض درد عصيانم كه درمانم تويي
دردمند اين‌چنين محتاج درمان شماست!
○ محتشم كاشاني
----------------

من چون نزنم دست كه پابند مني
چون پاي نكوبم كه توئي دست‌زنان
○ مولانا
----------------

حباب‌وار براندازم از روي نشاط كلاه
اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد
○ حافظ
----------------

مرا كه سِحر سخن در جهان همه رفته است
ز سِحر چشم تو بيچاره مانده‌ام مسحور
○ سعدي
----------------

اين بدان گفتم كه تا هر بي‌فروغ
كم زند در عشق ما لاف دروغ
○ عطار
----------------

مجلس تمام گشت و به پايان رسيد عمر
ما همچنان در اول وصف تو مانده‌ايم
○ سعدي
----------------

اي غايب از نظر به خدا مي‌سپارمت
جانم بسوختي و به دل دوست دارمت
○ حافظ

----------------
اين هم آخري:


اتل متل توتوله
گاو حسن چه جوره!
+ نوشته شده توسط احسان در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 16:15 |
دختر شعرم امروز شش ماهه به دنيا آمد...



سكوت
سرشار از...
جواب ابلهان خاموشي


بنشين توشيرو!
ساكه‌ات را بنوش
يك مگس
ارزش شمشير كشيدن ندارد


بركه‌‌ي خاموش
غوك‌ها خفته
تو و سنگ و آب
فحش غوك پير


حاصل عمرم
سه سخن بيش نبود...
سوميش فراموشي


احساس يك اوريگامي مچاله شده
بعد از پياده شدن
از اتوبوس


به ريش پدرش خنديد
جهان زيبا شد
و پشمالو


تيك ‌تاك
تاكتيك ساعت است


روزي تو خواهي آمد
مستم خواهي كرد
منگم خواهي كرد
قبض تلفن هفت رقمي


از عشقت حيرانم
چونان مگسي امشي‌خورده


دارم خفه مي‌شوم
اين شب كريسمس
لابد
بابانوئل آرزوهايم باز
در لوله‌ي شومينه‌ گير كرده


ضدحال
شعري است كه ناتمام...


سامورايي غمگين
شمشيرش را فروخت
ماشين حساب خريد
تا به حساب طلبكارانش برسد


جيغ،
نعره
فرياد زجرآور شكنجه و هراس
اتاق انتظار دندان‌پزشك


با...
بي...
تمام زندگي با اينها آغاز مي‌شود


كابوس پنبه‌دانه
از ديدن خواب شتر


خانم! آقا!
لطفاً يكي‌تان آن پنير را بدهيد
من از تله‌موش مي‌ترسم


پيامبر آسماني از سفينه فرود آمد
مردم تكفيرش كردند
به صليبش كشيدند
كتاب آسماني‌اش باركد نداشت


دختر شعرم امروز
شش ماهه به دنيا آمد
نامش را هايكو بگذار!
+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 0:46 |

+ نوشته شده توسط احسان در جمعه بیست و ششم خرداد 1385 و ساعت 0:20 |

+ نوشته شده توسط احسان در جمعه بیست و ششم خرداد 1385 و ساعت 0:13 |

شش سال اوّل زندگی:
گريه نکن
شيطونی نکن
دست تو دماغت نکن
تو شلوارت پی‌پی نکن
مامانت رو اذيّت نکن
روی ديوار نقاشی نکن
انگشتت رو تو پريز برق نکن
دمپايی بابا رو پات نکن
به خورشيد نگاه نکن
شبها تو جات جيش نکن
تو کمد مامان فضولی نکن
با اون پسر بی‌تربيته بازی نکن
اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نکن
زير دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن
دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن

۲-
دوره ي دبستان:
موقع رفتن به مدرسه دير نکن
پات رو تو جاميزی نکن
ورقهای دفترت رو پاره نکن
مدادت رو تو دهنت نکن
به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
تخته پاک‌کن رو خيس نکن
حياط مدرسه رو کثيف نکن
با دخترها شمسی خانوم ((دکتربازی)) نکن
دست تو کيف بغل دستيت نکن
تخته‌سياه رو خط‌خطی نکن
گچ رو پرت نکن

تو راهرو سرو صدا نکن
تو کلاس پچ‌پچ نکن
• ATARI
بازی نکن

۳-
دوره ي راهنمايی:
ترقّه بازی نکن
• SEGA
بازی نکن
جاهای بدبد فيلمها رو نگاه نکن
موقع برگشتن از مدرسه دير نکن
تو کوچه فوتبال بازی نکن
دست تو جيبت نکن
با مامانت کل‌کل نکن
تو کلاس صحبت نکن
بعد از ظهر سروصدا نکن
با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
اتاقت رو شلوغ نکن
روی ميز بابات کتابهات رو ولو نکن
عکس لختی تماشا نکن
با بچّه‌های بی‌ادب رفت و آمد نکن
جرّ و بحث نکن

۴-
دوره ي دبيرستان:
با کامپيوتر بازی نکن
تو حموم معطّل نکن
تقلّب نکن
با دوستات موتورسواری نکن
عصرها دير نکن
با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
با بابات دعوا نکن
تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن 
تو خيابون دنبال دخترها نکن

مردم‌آزاری نکن
نصف شب سرو صدا نکن
فيلم بد نگاه نکن
وقتت رو با مجله تلف نکن
چشم‌چرونی نکن

۵-
دوره ي دانشگاه:
رشته‌ای رو که دوست داری انتخاب نکن
• ۲۴
ساعته چت نکن
سر کلاس درس غيبت نکن
با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
خيابون‌ها رو متر نکن
تو سياست دخالت نکن
با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
شب برای شام دير نکن
با مأمور پليس کل‌کل نکن
چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
موبايلت رو Reject نکن
استادت رو اُسگل نکن
حذف پزشکی نکن
آستين کوتاه تنت نکن
همه رو دودره نکن

۶-
دوره ي سربازی:
موهات رو بلند نکن
روت رو زياد نکن
از اوامر سرپيچی نکن
فرار نکن
با اسلحه شوخی نکن
غيبت نکن
به آينده فکر نکن
درگيری ايجاد نکن
به فرمانده بی‌احترامی نکن
غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فکر نکن
با رئيس عقيدتی جرّ و بحث نکن
اعتراض نکن
با دختر شمسی خانوم نامه‌نگاری نکن
از تلف شدن وقتت ناله نکن
از آشپزخونه دزدی نکن

۷-
دوره ي شوهر بودن:
با زنت شوخی نکن
زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نکن
به زنت خيانت نکن
با دوستانت الواتی نکن 
تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن

به زنهای ديگه نگاه نکن
موبايلت رو قايم نکن
از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
پولت رو خرج دوستات نکن
رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن
غير از زندگی مشترک به هيچ چيز فکر نکن
ريسک نکن
بدون اجازهء زنت هيچ کاری نکن

۸-
دوره ي پدر بودن:
بچّه رو تنبيه نکن
به بچّه بی‌توجّهی نکن
بچّه‌ت رو با بچّه‌های ديگه مقايسه نکن
به بچّه توهين نکن
بچّه رو از بازی منع نکن
بچّه‌ت رو به کتک زدن بچّهء دختر شمسی خانوم تشويق نکن
با بچّه کل‌کل نکن
بچّه رو محدود نکن
بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
به مادر بچّه بی‌توجّهی نکن
بچّه رو به هيچ چيز مجبور نکن
آزادی بچّه رو محدود نکن
به حلال‌زاده بودن بچّه شک نکن
از خواستهای بچّه چشم‌پوشی نکن
جلوی بچّه با مادر بچّه ... نکن


۹- دوره ي پيری:
برای بچّه‌هات مزاحمت ايجاد نکن
نوه‌هات رو لوس نکن
با پيرزن‌های ديگه معاشرت نکن
به خاطراتت فکر نکن
پولت رو خرج نکن
هوس جوونی نکن
غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن
با زنت بی‌وفايی نکن
از رفتن به خانهءسالمندان احساس نارضايتی نکن
لباس شاد تنت نکن
به بيوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن
تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن
از گذشته ناله نکن
به هر کی رسيدی، نصيحت نکن
به آينده فکر نکن

۱۰-
دوره ي پس از مرگ !
حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت می‌خواد بکن...
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن!!!

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 20:41 |

                                                                                                                                

  1. يک سوسک حمام مي‌تواند 9 روز بدون سر زندگي کند تا اينکه از گرسنگي بميرد.
  2. يک کوروکوديل نمي‌تواند زبانش را بيرون در بياورد.
  3. حلزون مي‌تواند 3 سال بخوابد.
  4. به طور ميانگين مردم از عنکبوت بيشتر مي‌ترسند تا از مرگ!
  5. اگر جمعيت چين به شکل يک صف از مقابل شما راه بروند، اين صف به خاطر سرعت توليد مثل هيچ‌وقت تمام نخواهد شد.
  6. خطوط هوايي آمريکا با کم کردن فقط يک زيتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفه‌جويي کند.
  7. ملت آمريکا بطور ميانگين روزانه 73000 متر مربع پيتزا مي‌خورند.
    چشم‌هاي شترمرغ از مغزش بزرگتر است.
  8. بچه‌ها بدون کشکک زانو متولد ميشوند. کشکک‌ها در سن 2 تا 6 سالگي ظاهر مي‌شوند.
    کوبيدن سر به ديوار 150 کالري در ساعت مصرف مي‌کند.
  9. پروانه‌ها با پاهايشان مي‌چشند.
  10. گربه‌‌ها مي‌توانند بيش از يکصد صدا با حنجره خود توليد کنند در حاليکه سگ‌ها کمتر از 10 تا!
  11.  ادرار گربه زير نور سياه مي‌درخشد.
  12. تعداد چيني‌هايي که انگليسي بلدند، از تعداد آمريکايي‌هايي که انگليسي بلدند، بيشتر است!!
  13. دوئل کردن در پاراگوئه آزاد است به شرطي که طرفين خون خود را بر گردن بگيرند.
  14. فيل‌ها تنها حيواناتي هستند که نمي‌توانند بپرند.
  15. هر بار که يک تمبر را ميليسيد 10/1 کالري انرژي مصرف مي‌کنيد.
  16. فورييه 1865 تنها زماني بود که ماه کامل نشد.
  17. کوتاهترين جمله کامل در زبان انگليسي I am است.
  18. اگر عروسک باربي را زنده تصور کنيد سايزش 33-23-39 و قدش 2 متر و 15 سانتي‌متر خواهد بود با گردني 2 برابر بلندتر از يک انسان نرمال.
  19. تمام خرسهاي قطبي، چپ دست هستند.
  20. اگر يک ماهي قرمز را در يک اتاق تاريک قرار دهيد، کم کم رنگش سفيد مي‌شود.
  21.  اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فرياد بزنيد، انرژي صوتي لازم براي گرم کردن يک فنجان قهوه را توليد کرده‌ايد.
  22. در مصر باستان افراد روحاني تمام موهاي بدن خود را مي‌کندند حتي ابروها و موژه‌ها.
  23. کوتاه‌ترين جنگ در تاريخ در سال 1896 بين زانزيبار و انگلستان رخ داد که 38 دقيقه طول کشيد.
  24.  در 4000 سال گذشته هيچ حيوان جديدي رام نشده است.
  25.  هيچ‌وقت نميتواني با چشمان باز عطسه کني.
    تعداد انسان‌هايي که به وسيله خر کشته مي‌شوند، از انسان‌هايي که در سانحه هوايي مي‌ميرند بيشتر است.
  26.  چشم‌هاي ما از بدو تولد همين اندازه بوده‌اند، اما رشد دماغ و گوش ما هيچ‌وقت متوقف نمي‌شوند.
  27. هر تکه کاغذ را نمي‌توان بيش از 9 بار تا کرد.
  28. در هرم خئوپوس در مصر که 2600 سال قبل از مبلاد ساخته شده است، به اندازه‌اي سنگ به کار رفته که مي‌توان با آن ديواري آجري به ارتفاع 50 سانتي‌متر دور دنيا ساخت.
  29. اگرتمام رگ‌هاي خوني را در يک خط بگذاريم، تقريبا 97000 کيلومتر مي‌شود.
  30.  وقتي مگس بر روي يک ميله فولادي مي‌نشيند، ميله فولادي به اندازه دو ميليونيم ميليمتر خم مي‌شود.
  31.  آمريکا تا 50 ميليون سال ديگر دو نيم خواهد شد.
  32.  عدد 2520 را مي‌توان بر اعداد 1 تا 10 تقسيم نمود، بدون آن‌که خارج قسمت کسري داشته باشد.
  33. 30 برابر مردمي که امروزه بر سطح زمين زندگي مي‌کنند، در زير خاک مدفون شده‌اند.
  34.  تنها حيواني که نمي‌تواند شنا کند، شتر است.
  35.  شيشه در ظاهر جامد به نظر مي‌رسد ولي در واقع مايعي است که بسيار کند حرکت مي‌کند.
  36.  در هر ثانيه بيش از 5000 بيليون بيليون الکترون به صفحه تلويزيون برخورد مي‌کند و تصويري را که شما تماشا مي‌کنيد، بوجود مي‌آورد.
  37.  شانس شبيه بودن دو اثر انگشت، يک به 64 ميليارد است.
  38. يک ليتر سرکه در زمستان سنگين‌تر از تابستان است.
  39. قد انسان تا 20، 25 سالگي و گاها 40 سالگي بلند مي‌شود و از چهل سالگي به بعد، قد انسان هر دو سال حدود 6 ميلي‌متر کوتاه مي‌شود.
  40.  فقط با از دست دادن يک درصد از آب بدن، احساس تشنگي مي‌کنيم!
  41.  دهان انسان روزانه يک ليتر بزاق توليد مي‌کند.
  42. چيتا يا يوزپلنگ سريع‌ترين حيوان خشکي است. او در عرض فقط 3 ثانيه 100 کيلومتر در ساعت سرعت مي‌گيرد. رکوردي که حتي سريع‌ترين خودروهاي فراري هم نتوانسته‌اند بشکنند.
  43. کرم‌هاي ابرشيم در 56 روز، 86 هزار برابر خود غذا مي‌خورند.
  44. تنها قسمت بدن که خون ندارد، قرينه چشم است.
  45.  شتر در 3 دقيقه 95 ليتر آب مي‌خورد
+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 8:15 |

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 10:52 |

 

+ نوشته شده توسط احسان در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:57 |

پسرها:

۱- با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک.
۲- کارت رو داخل دستگاه ميذارن.
۳- کد رمز رو ميزنن، مبلغ درخواستی رو وارد ميکنن.
۴- پول و کارت رو ميگيرن و ميرن.

دخترها:

۱- با ماشين ميرن دم بانک.
۲- در آينه آرايششون رو چک ميکنن.
۳- به خودشون عطر ميزنن.
۴- احتمالاً موهاشون رو هم چک ميکنن.
۵- در پارک کردن ماشين مشکل پيدا ميکنن.
۶- در پارک کردن ماشين خيلی مشکل پيدا ميکنن.
۷- بلاخره ماشين رو پارک ميکنن
۸- توی کيفشون دنبال کارتشون ميگردن.
۹- کارت رو داخل دستگاه ميذارن، کارت توسط ماشين پذيرفته نميشه.
۱۰- کارت تلفن رو ميندازن توی کيفشون.
۱۱- دنبال کارت عابربانکشون ميگردن.
۱۲- کارت رو وارد دستگاه ميکنن
۱۳- توی کيفشون دنبال تيکه کاغذی که کد رمز رو روش ياداشت کردن ميگردن.
۱۴- کد رمز رو وارد ميکنن.
۱۵- ۲دقيقه قسمت راهنمای دستگاه رو ميخونن
۱۶- کنسل ميکنن.
۱۷- دوباره کد رمز رو ميزنن.
۱۸- کنسل ميکنن.
۱۹- دوست پسرشون رو صدا ميزنن که کد صحيح رو براشون وارد کنه.
۲۰- مبلغ درخواستی رو ميزنن.
۲۱- دستگاه ارور (خطا) ميده.
۲۲- مبلغ بيشتری رو درخواست ميکنن.
۲۳- دستگاه ارور (خطا) ميده.
۲۴- بيشترين مبلغ ممکن در خواست ميکنن.
۲۵- انگشتاشون رو برای شانس رو هم ميذارن.
۲۶- پول رو ميگيرن.
۲۷- برميگردن به ماشين.
۲۸- آرايششون رو توی آينه عقب چک ميکنن.
۲۹- توی کيفشون دنبال سويچ ماشين ميگردن.
۳۰- استارت ميزنن.
۳۱- پنجاه متر ميرن جلو.
۳۲- ماشين رو نگه ميدارن.
۳۳- دوباره برميگردن جلوی بانک.
۳۴- از ماشين پياده ميشن
۳۵- کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر ميدارن. (حواس نمی‌ذار برای آدم)
۳۶- سوار ماشين ميشن.
۳۷- کارت رو پرت ميکنن روی صندلی کنار راننده
۳۸- آرايششون رو توی آينه چک ميکنن.
۳۹- احتمالاً يه نگاهی هم به موهاشون ميندازن.
۴۰- مندازن توی خيابون اشتباه.
۴۱- برميگردن.
۴۲- ميندازن توی خيابون درست.
۴۳- پنج کيلومتر ميرن جلو.
۴۴- ترمز دستی رو آزاد ميکنن )ميگم چرا انقدر يواش ميره)

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیستم فروردین 1385 و ساعت 12:59 |
زن زندگی شما کدوم ايناست؟
زن مدل هارد ديسک: همه چی يادش می‌مونه، تا ابد
زن مدل رَم : از دل برود هر آن که از ديده برفت!
زن مدل ويندوز: همه می‌دونن که هيچ کاری رو درست انجام نمی‌ده، ولی کسی نمی‌تونه بدون اون سر کنه
زن مدل اِکسل: می‌گن خيلی هنرها داره ولی شما فقط برای چهار نياز اصلی‌تون ازش استفاده می‌کنين
زن مدل اِسکرين سِيور: به هيچ دردی نمی‌خوره ولی حداقل حوصله آدم باهاش سر نمی‌ره
زن مدل سِروِر : هر وقت لازمش دارين مشغوله
زن مدل مولتی‌مديا: کاری می‌کنه که چيزهای وحشتناک هم خوشگل بشن
زن مدل سی‌دی درايو: هی تندتر و تندتر می‌شه
زن مدل ايميل: از هر ده‌تا چيزی که می‌گه، هشت‌تاش بی‌خوده
زن مدل ويروس: به نام «عيال» هم معروفه. وقتی که انتظارش رو ندارين، از راه می‌رسه، خودش رو نصب می‌کنه و از همه منابعتون استفاده می‌کنه. اگر سعی کنين پاکش کنين، يک چيزی رو از دست می‌دين، اگه هم سعی نکنين پاکش کنين، دار و ندارتون رو از دست می‌دين!


     ۱۸دليل محكم براي اينكه به مرد بودن خود افتخار كنيد

1- هميشه از نام خانوادگي شما استفاده مي‌شود.

2- مدت زمان مكالمه‌ي تلفني شما حداكثر30 ثانيه است.

3- براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد.

4- در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز مي‌كنيد.

5- دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند.

6- جنسيت شما در موقع مصاحبه‌ي استخدام مطرح نيست.

7- لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد.

8- ظرف مدت 10دقيقه مي‌توانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد.

9- همكارانتان نمي‌توانند اشك شما را در بياورند.

10- اگر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نمي‌گيرد.

11- رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است.

12- با يك دسته گل مي‌توانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد.

13- وقتي مهمان به خانه‌ي شما مي‌آيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد.

14- بدون هديه مي‌توانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد.

15- مي‌توانيد آرزوي هر پست ومقامي را داشته باشيد.

16- حداقل بيست راه براي بازكردن در هر بطري نوشابه‌ي داخلي يا خارجي بلد هستيد.

17- ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد.

18- ... و بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد.


 حالا 11 دليل بسيار محكم براي اينكه به زن بودن خود افتخار كنيد:

1- نام هر گل و زيبايي در طبيعت است را روي شما مي‌گذارند.

2-مجبور نيستيد سر كار برويد و پول يك ماه كار و تلاشتان را برنج و گوشت و نخود و لوبيا بخريد.

3-به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.

4-آنقدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي‌آوريد.

5-هميشه يك عالمه دوست و رفيق ناب داريد و كمتر گرفتار رفيق ناباب مي شويد.

6-ريش و سبيل نداريد كه موقع آب خوردن قبل از خودتان سبيلتان آب بنوشد.

7-عشق و هنر ابداع شماست.

8-هميشه جوان تر از سنتان هستيد و هيچ كس نمي داند شما چند ساله ايد.

9-اگر موهايتان مرتب نبود يا وقت براي مرتب كردنشان نداشتيد، با سركردن يك روسري قضيه حل است.

10-به وزنتان اهميت مي دهيد و شكمتان جلوتر از خودتان وارد اتاق نمي شود.

11-مجبور نيستيد از اين خانه به آن خانه برويد و خواستگاري كنيد، مثل خانمها در خانه مي‌نشينيد تا ديگران با كلي منت و خواهش و التماس و گل و هديه!!! از شما اجازه ي حضور بگيرند.

... و اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگر وجود دارد كه شما به زن بودن خود افتخار كنيد

                                                                   

                                                       نــــظـــــــــــــــرت رو بگو

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت 22:28 |

 

کلمه ..بله.. هنگام خطبه ی عقد بسته به نوع عروس خانوم داره ! انواع مختلف داره :

عروس عادی : بله

عروس کمی لوس : بعـــــــــله !

عروس با کلاس : اوکی !

عروس خارج رفته : یس !

عروس سنتی : آره !

عروس خجالتی : اوهوم !

عروس متکبر : (فقط کله ی مبارک را تکون میدن)

عروس وحشت زده : ها !

عروس بی حوصله : خوب !

عروس دستپاچه : باشه باشه !

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت 22:8 |
سوال اول:

!...Enerjie Hastie haghe Mosalame

a ) Mast

b ) Sar Shir

c ) Doogh Ab Ali

e ) atlas talayi

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت 18:24 |
+ نوشته شده توسط احسان در شنبه بیست و نهم بهمن 1384 و ساعت 13:39 |
ببینم به نظر تو ........

مفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت ترین حرفه دنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیا چیه!

به نظر من یه کلمه !!

...

دوست دارم......

 

+ نوشته شده توسط احسان در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 2:26 |
يك نفر در بخش نظرات يادداشت "التهاب بوسه تو" سوال كرده كه آيا پس از رابطه جنسي با اون خانم بازهم با اون رابطه دارم يا خير ؟ خوب جواب قطعا بله هست. من خانمي را خيلي دوست دارم و بعد از رابطه جنسي با اون نيز علاقه ام به او بيشتر شده است.بهتر بگم يك بُعد ديگر هم به آن اضافه شده است.البته نمي خواهم كسي را تشويق به برقراري رابطه جنسي يا تجربه آن كنم .البته به نظر من چه پسر و چه دختر اگر علاقمند به تجربه چنين حسي هستند حتما اينگونه رابطه را با كسي كه دوستش دارند و ارزش آنرا نيز دارد تجربه كنند حتما با كسي چنين رابطه اي تجربه كنند كه از نظر منطقي و احساسي برايتان ماندگار باشد چرا كه اين تجربه شما را با حسي آشنا خواهد كرد كه ديگر نمي توانيد آنرا فراموش كنيد و اگر دوستي را كه انتخاب كرديد  فرد مناسبي نباشد و يا برايتان ماندگار نباشد روزي ديگر شايد اين رابطه را شخص يا اشخاص ديگري تجربه كنيد كه اين اول از همه براي خودتان ضرر خواهد داشت .(همين الان فكرش را بكنيد روزي را كه در آغوش افراد مختلف هستيد) پس دقت كنيد اول در انتخاب خود و بعد در شكل و نوع ارتباطتتان .

يك چيزي را هم بگم براي دخترها ، خيلي از دخترها فكر ميكنند اگر در دوران دوستي با پسري با او رابطه جنسي داشته باشند آن پسر درباره آنها فكر ديگري ميكند. خوب ببينيد اين يك جنبه قطعي ندارد بله بسياري از پسرها چنين تفكري دارند بخصوص افرادي كه از نظر فرهنگي از سطح پايين تري برخوردار هستند.اما در حداقل در مورد خودم و بسياري از كساني كه مي شناسم اينگونه نيست. يك رابطه جنسي واسه پسرها خيلي جذاب است و حتي اونها را وابسته ميكند از نظر من وقتي دختري به پسري اجازه ميدهد كه او را ببوسد يعني به او اعتماد دارد. اين طرز تفكر خيلي وابسته به فرهنگ شخص هست و اينكه خانواده يا دوستانش چه چيزي را به او ارزش نشان داده اند.
در مورد پسرها بايد بگم اگر شما دختري هستيد كه با دوست پسر خود رابطه جنسي داريد هرگز اجازه ندهيد او فكر كند يا احتمال دهد كه شما اين رابطه را با كس ديگر ممكن است داشته باشيد كه آنوقت فكر ديگري درباره شما
ميكنند و سعي ميكنند كه از شما استفاده ابزاري كنند.اگر يك پسر يا شرايط فرهنگي متوسط پس از يك رابطه چند ماه با دختري رابطه جنسي برقرار كند و مطمئن باشد كه اين دختر به خاطر ارزشي كه براي او قائل است چنين اجازه‌اي داده است فكر نمي كنم از پاكي و قداستي كه براي دختر و عشق خود قائل است چيز كم شود.
يك نكته ديگر كه به نظرم دخترها بايد به او توجه كنند اين هست اگر خواستيد چنين رابطه اي را برقرار كنيد هيچ وقت خود را تسليم لحظات شهواني خود يا پسر مورد علاقتان نكنيد . سعي كنيد چنين رابطه اي در حاليكه به يكديگر ابراز احسسات مي كنيد شكل گيرد. مثلا موقع خداحافظي همديگر را ببوسيد و در آغوش گيرد واجازه دهيد اين رابطه در يك مدت زماني و ذره ذره برقرار شود . آنوقت اثري خواهد داشت فراموش ناشدني!

با آرزوي عشقي پاك براي شما

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 17:34 |