
1- دخترک خوابآلود لم داده به کوله پر از وسایلش، فقط چشمهایش است که با بیحوصلگی سالن و افراد حاضر را میپاید. همراهش آنطرف سالن با یکی از دوستان پدرش مشغول صحبت است –بالاجبار- و دخترک تنها و بیحوصله زیر فشار نگاه ِ مردهای دور و برش لحظهشماری میکند.
2- فقط میتوانم خیره شوم به موجهایی که با شتاب به سمت ِ سنگها میآیند و خرد میشوند و پخش میشوند. هرچقدر میخواهم سرم را بالا بگیرم و دوردستها را نگاه کنم، باز میبینم که مدتیست خیره شدهام به ریز ریز و قطره قطرهشدنهای آب که گاهی آنقدر پخش میشوند که میتوانم سوزن سوزن شدنشان را روی پوستم حس کنم.
3- نمیدانم چرا مدام توی ِ راه حس مرگ داشتم، انگار که قرار است بمیرم. نزدیک بود.خیلی نزدیک! آنهم نه یکبار، در طول راه 3 بار فشار پنجههایش را روی گلویم حس کردم... اما پیش نیامد و حالا باز هم من اینجایم، همان جای ِ سابق، با همان حس و حال ِ قدیمی...حس و حال؟ چیزی نیست که اسمش را بتوانی حس و حال بگذاری... با همان اخلاق ِ گه قدیمی، با همان دلتنگیهای بیدلیل، بیحسیهای مدام...و الکن هم شدهام باز!
1- دخترك هنوز تنها نشسته كه ميبيندش كه وارد ميشود و مستقيم ميرود سمت ِ گيشه و بعد هم ميان شلوغي و جمعيت سالن جايي مينشيند كه دخترك نميبيندش.
نگاهشان درست لحظهاي گره ميخورد كه همراه دخترك كنارش نشسته و با خنده دارد موضوعي را تعريف ميكند. هر دو به هم خيره ميشوند و اين دخترك است كه نگاهش را ميدزدد و همراهش را نگاه ميكند.
2- باز هم نشستهام رديف اول، همان سمت ِ هميشگي و اينبار كنار ِ شيشه. كسي روي ِ صندلي بغلي نيست. لم دادهام و تاركي و جاده روبرو را نگاه ميكنم. حالم سر ِ جايش است، فقط كمي خستهام. آهنگ را عوض ميكند –راننده را ميگويم- و ..... اتفاقي نميافتد، فقط ناگهان حس ميكنم از درون دل و روده و سينهام تكه بزرگي كنده ميشود و با سرعت بالا ميآيد. بالا آمدنش را و كنده شدنش را با شدت زيادي حس ميكنم و بعد با همان شدت و سرعت بيرون ميريزد. گونههايم خيس ِخيسند.
3- شلوارم را تا زدهام تا نزديك زانو و ايستادهام روي ماسههاي خيس و نرم...موجها جلو ميآيند و گاهي فقط اندكي و گاهي تمام پايم را تسخير ميكنند. هربار كه شدت موجها زياد است كمي زير پايم خالي ميشود، ذرهاي به جلو رانده ميشوم.
...ميبينم همه چيز دارد دور سرم ميچرخد و به سمت ِجلو كشيده ميشوم...خيس ميشوم، آغشته به همان ماسههاي خيس و نرم.
4- اگر ميخواهي بپرسي، خودم ميگويم: احسان را نديدم. حتي جابلسا نرفتم كه احتمال ديدنش باشد. نه اينكه نرفته باشم تا نبينمش، هيچ انگيزه و شور و اشتياقي براي رفتن نداشتم. چيزي نبود كه جذبم كند. هيچ زيبايي و لذتي در رفتن به آن خيابان نيمه تاريك و قدم زدن و بعد هم سري به كافيشاپي –جايي- زدن نميديدم. خانه نشستم...
5- چقدر دلم ميخواهد بميرم....باور كن! اشتياق عجيبي پيدا كردهام به رفتن و زيرخاك ماندن! ميگويند خاك سرد است؟...هست؟ چه حسي خواهد داشت وقتي كرمها تمام تار و پود وجودت را ذره ذره و آهسته آهسته ميخورند و تو –روحت- به نظاره نشستهاي...حسش خواهي كرد؟ تاريكيش ترسناك نيست؟ تنهايي و سكوت و سكون... بيشتر به نظرم حس ِگم شدن دارد. گم شدن در جايي كه پر از هياهوست، ناشناس ِ ناشناس. شايد حتي كور هم باشي، آنقدر كه مجبور شوي دستت را به در و ديوار بگيري...اوووم؟ در و ديوار كجا بود؟ همه انگار با شتاب به دنبال ِ كار ِ خودشان هستند، هيچ همراهي نيست، دست ِ ياريگيري نيست، چشم ِ نگران و مهرباني نيست، كودك بازيگوش و كوچكي نيست كه دستهايت را لمس كند و بعد تكيه كني به همان دستهاي كوچك و اجازه دهي راهنماييت كندت، ببردت. خودتي و خودت..تويي و تو، منم و من...مثل همين حالا...مثل همين روزها! آخ چقدر دلم ميخواهد بميرم...باور كن!
به ورطه تكرار افتادهام...بيرحمانه،بيرحمانه! نوشتههايم تكراري، حرفهايم تكراري، حتي داستانپردازيها و تفكراتم هم تكراري شدهاند. گاهي كه در حال ِ حرف زدنم، از همان حالتهاي ِ از خارج خودم را ديدن كه پيش ميآيد ناگهان ميبينم كه چقدر چرند ميگويم و چقدر ناله و نقنق الكي ميكنم...يكنواخت، تكراري.(همين حالا هم ببين چند بار از اين واژه تكرار استفاده كردهام)
زنگ ميزني و دعوايم ميكني، زنگ ميزني و شماره روانشناس ميدهي كه بروم و ببينم چرا در زندگيم هيچ چيز برايم ارزشمند نيست، هيچ چيز با چيز ديگر تفاوت چنداني ندارد.
تو هم حتي ديگر حوصله شر و ورهايم را نداري، حوصله حرف زدن با من را هم نداري. درست برعكس ِ قبل كه زنگ ميزدي و ساعتها به جيغ و ويغهاي ِ من گوش ميدادي، مدتهاي طولاني به گله و شكايتهايم از احسان يا هر موضوع ِ ديگر گوش ميدادي و سعي ميكردي آرامم كني.
خوب... آن روزها تازگي داشتم...اول سطر...حالا دقيقا حس ميكنم به پايان رسيدهام، چيز جالب و جذابي نمانده، مجبورم كه باز بگويم: يكنواخت و تكراري. يك كتاب ِ كهنه و رنگ و رورفته و پاره پوره قديمي.
هووووم...اينها كه نوشتم شكايتنامه نيستها...لحنش حتي دلخورانه هم نيست. واقعيتي است كه دارم ميبينم و يكجوراهايي دلم ميخواهد كه عوضش كنم.
دلم يك زندگي بي قيد و بند ميخواهد....پووووف! به خدا قسم كه اين تنها چيزي بوده كه در تمام سالهاي زندگيم ميخواستهام و هيچوقت هم نداشتهام (البته جز آن يكسالي كه جابلقا خانه داشتم.) و نميداني وقتي نااميدانه به اين نتيجه ميرسم كه هيچوقت امكانش نيست كه بتوانم ميان ِخانوادهام خودم باشم چه موجي از اندوه سراپايم را دربر ميگيرد. نميداني لحظاتي كه از بحثهاي تكراري و ريز و بياهميت به جنون ميافتم وناگهان ميبينم كه در انديشهام حذف كساني را ميخواهم كه در عين اينكه خيلي دوستشان دارم، اما آزار و اذيتشان گاهي امانم را ميبرد چه سرماي ِ كرختكنندهاي را در تمام رگ و ريشه و پيام حس ميكنم.
اين روزها عصبيتر از هميشه شدهام. كارم زياد شده، گرما به خفقان ميكشاندم، دوگانگي شخصيت و زندگي آزارم ميدهد. مدام بايد از حالتي به حالت ديگر سوئيچ كنم. ذهنم انباشته از دروغهاي تكراري و جديد و ريز و درشتي است كه گفتهام و ميخواهم بگويم تا بحث و جدل پيش نياورد. سرگردانم...آشفته و پريشان. يك شبح ِ ناآرام...خودم هم بيش از همه عذاب ميكشم. فكر نكن راحت است...اصلاً...مدام انگار شكنجهات ميدهند و روحم دارد زير اين شكنجههاي مداوم و بيپايان ميپوسد و فرو ميريزد.
شيشه نسكافه دستمه، همراه با قاشق كه يك خروار بريزم توي آب جوش و با چند قطره شير و بعد هم لم بدم روي مبل و ذره ذره نوووش كنم. يادم مياد كه درست از وقتي ايليا رفته، توي ِ خونه ما قهوه درست نشده و باز هم رو آوردم به عادت قديمي نسكافه خوردن. قبلنها گلد و حالا كلاسيك.
مسئوليت قهوه درست كردن توي ِ خونه اوائل، يعني چند سال پيشها با من بود. چه قهوه و چه نسكافه و يا حتي شيركاكائو. اما از حدود يكسال قبل ايليا مسئوليت قهوه درست كردن را برعهده گرفت و الحق هم خيلي خوب درست ميكرد. اما حالا پاكت پر از قهوه همانجا توي ِكابينت جا خوش كرده و هيچكس حوصله نداره بهش دست بزنه و احتمالا تا الان همه عطرش از بين رفته و يك ماده سياه و تلخ و بدبو به جا مونده.
روي مبل كه ولو ميشم يكهو هوس ميكنم كه كاش ميشد يكجاي ِ باز مثلاً روي ِ يك بالكن توي طبقات آخر يك ساختمان بلند نشسته بودم. البته نه توي ِ شهر...يكجايي كنار دريا و جنگل...خوب! براي واقعيتر كردنش همان آپارتمان طبقه پنجم ِ ايزدشهر خوبه، كاملا رو به دريا...درسته كه قبل از دريا يكسري ويلاي رنگارنگ و زشت جلوي ِ ديدمه ولي خوبه.
يكجاي ِ ديگه هم هست كه اونجا را ترجيح ميدم... اونجا كاملا يكجايي وسط كوه و كلي دار و درخت بود. اصرار نكن چون اسمش رو يادم نمياد. يك ويلاي دو طبقه قشنگ با يك بالكن بزرگ و دلباز، روبروت كوه و استخر و درخت و خلاصه كلي سرسبزي و سرزندگي ميديدي. البته الان وقتي ميخوام تصورش كنم خيلي گنگ و مبهمه. اوووف..ميدوني چند سال پيش بود. حق دارم با اين حافظه آلزايمري خيلي چيزها را فراموش كرده باشم.
خوب از ماجرا دور شديم....هوا خنك باشه، اين يك اصل ِ و بشينم روي صندلي، اوووم..نشستن كه نه، فرو برم توي صندلي و پاهامو دراز كنم روي يك صندلي ديگه، يا حتي روي ميز، يا لبه بالكن. بعد فنجان نسكافه دستم، اگر از همان كاپوچينوهاي كافه فرانسه باشه كه نورعلي نور ميشه و توي يك دست ديگهام هم يك نخ سيگار –ترجيحا مارلبرو- درحال سوختن و دود كردن باشه. اوووم..يك كتاب هم باشه كه سرم را بهش گرم كنم و هر از گاهي نگاهم را به اطراف بچرخونم و لذت ببرم. اگر قرار باشه همه وقتم به نوشيدن و كشيدن و نگاه كردن بگذره، افكار ِ شيطاني و پريشان مياد سراغم.
راستش حضور كسي را هم خيلي نياز ندارم. درست ِ كم تا زماني كه خورشيد غروب كنه و ذره ذره هوا تاريك بشه. از اون مدلها كه هي ببيني كتاب خوندن داره برات مشكلتر ميشه و هي چشمهاتو تنگتر كني و با دقت بيشتري همه جا را نگاه كني. از اون مدلها كه وقتي سرت را بلند ميكني ببيني هوا تاريك ِ تاريك شده و ستارهها دارن بالاي سرت چشمك ميزنن. نگاشونم نميكنم چون دليلي نداره كه اينقدر از اون بالاها واسه همه مردم چشمك بزنن.
بعد كه هوا تاريك شد چكار كنم؟ اوووم..اون موقع شايد بچسبه كه قدمي بزني، يا حتي دوچرخهسواري كني. بازم به اين شرط كه شلوغ نباشه و دم به دقيقه ماشينهاي مختلف جلوي پات ترمز نكنن و آدمهاي مختلف به بهانههاي متفاوت نيان جلو و سرصحبت را باز نكنن. بزارن غرق بشي توي ِ خودت و قدم زدنهات.
كنار دريا نشستن توي ِ شب هم خوبه...تاريك ِ تاريك، همراه با موجهايي با كف ِ سفيد. اينجا را دوست دارم يكي باشه، يكي بياد كه حوصلهاش را دارم. پشتم بشينه و دستهاشو حلقه كنه دور بازوهام و من بهش تكيه بدم. فعلا حوصله ماچ و بوسه بازي را هم ندارم. فقط حضور يك نفر را احتياج دارم، بدون كلام.
بقيهاشم بيخيال....









