تبليغاتX
اطلاع رسانی عمومی
هيچ چيز واقعا به پايان نمي رسد،
مگر اينکه تو دست از تلاش برداري
 
 
 
سعادت، خوشبختي نيست.
خوشبختي داغ و پرهيجان است و مي‌تواند بر مبناي چنين خاصيتي به سردي و ملال‌آوري نيز بگرايد و كسل كننده شود.
اما سعادت از جنس بودن است، هر چه بيش‌تر وجود را در هستي گسترانده شود و يگانگي صورت پذيرد، سعادتمندي بيشتري حاصل خواهد شد.
هستي براي انسان خوشبخت، موضوعي براي تفكر است، اما انسان سعادتمند در هستي حضور مي‌يابد.
انسان خوشبخت، ديگران را كارابزاري براي پيشبرد امور خويش مي‌بيند، اما فرد سعادتمند، ديگران را نيز زنده و پرشور و هر آنچه هستند خواهد ديد و شناخت.
انسانهاي خوشبخت داراي ايست وجوديند، اما سعادتمند، سيال و جاري و ترانه‌خوان است .
 
 
 
 
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش، اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.
 
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت ، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود. کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند.
 
خدا گفت: " صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست ، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم ! بخوان. فرشته ها منتظر هستند." و کلاغ هیچ نگفت.
 
خدا گفت:" سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی ، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود.
 
خدا گفت:" بخوان برای من . بخوان این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را"
 
و کلاغ خواند.این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت .
+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 11:1 |

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت 13:19 |

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 10:53 |

جان كورن ول


عشق يكى از موضوعات مورد توجه دانشمندان در سال هاى اخير بوده به خصوص عشق ميان مرد و زن يا عشق رمانتيك _ به عنوان پديده اى عميقا فيزيكى _ هدف كنكاش هاى علمى قرار گرفته است. در عشق رمانتيك سلول هاى عصبى، هورمون ها، مغز و فشار خون، قلب و معده در حالتى از شوريدگى قرار مى گيرند. جالينوس پزشك مشهور يونانى در قرن دوم ميلادى اصرار داشت كه عاشق شدن موضوعى مربوط به اخلاط چهارگانه بدن است، به عبارت ديگر هنگامى كه تعادل صفرا و سودا و بلغم و خون به هم مى خورند. اين نظريه اخلاط اربعه تا قرن نوزدهم دوام آورد و در اين هنگام بود كه با نظريه هاى جديد در مورد زيست شناسى سلولى جايگزين شد. اما با اين وجود متخصصان نوين فيزيولوژى (كاركردشناسى) بدن نيز عشق رمانتيك را ناشى از مواد شيميايى طبيعى قدرتمندى در بدن مى دانند. ماده شيميايى كه به خصوص مورد تحقيق قرار گرفته است مولكولى به نام فنيل اتيلامين (
PEA) است. فنيل اتيلامين نوعى آمفتامين طبيعى است كه باعث تركيب مغز و دستگاه عصبى مركزى مى شود. PEA تجربه سرخوشى، تنفس سريع، افزايش ضربان قلب، گشادى مردمك، آزادى ترشحات بودار از پوست - كه مى تواند طرف مقابل را اغوا كند _ را ايجاد مى كند. نقطه اصلى اين تحولات در مغز است. بخش هاى مختلف مغز نقش هاى مختلفى ايفا مى كنند. قشر خارجى مغز يا كورتكس كه در مراحل متاخر تكامل به وجود آمده است، به تفكر منطقى و هوش مربوط است. مغز ميانى يا دستگاه ليمبيك عواطف ما را كنترل مى كند. در محل اتصال نخاع به مغز يا بصل النخاع نيز يك هسته درونى (هسته دم دار) وجود دارد كه رفتارهاى غريزى بدوى تر مثل تعيين قلمرو، جفت گيرى و جست وجو براى پاداش را تحت تسلط دارد و آن را با توجه به اينكه در مراحل ابتدايى تر تكامل به وجود آمده «مغز خزندگان» هم مى نامند.
هنگامى كه دو پژوهشگر يكى سميرزكى انگليسى متخصص عصب شناسى و روان شناس و انسان شناس آمريكايى هلن فيشر از تصويربردارى با تشديد مغناطيسى (
MRI) براى كاوش اساس عصبى عشق استفاده كردند، متوجه شدند مغزهاى داوطلبان مورد بررسى آنها كه در آن هنگام دوره اى از عاشق شدن را مى گذراندند دقيقا در همين «هسته دم دار» فعال است. تصور بر اين است اين هسته يا به اصطلاح «مغز خزندگان» از لحاظ تكاملى در شصت و پنج ميليون سال پيش به وجود آمده باشد. هرچه آزمودنى ها مشتاق تر بودند اين هسته در آنها فعال تر بود.
هسته دم دار مستقيما به دستگاه ليمبيك اتصال دارد. در جريان عشق رمانتيك موسيقى ملايم عقل ناشى از كورتكس مغز در ميان هياهوى طبل نوازى هسته دم دار و دستگاه ليمبيك گم مى شود و آبشارى از آزادى ماده
PEA در مغز به وجود مى آيد. در همان زمان ميزان آدرنالين هم افزايش مى يابد و آزاد شدن ماده شيميايى ديگرى به نام دوپامين را باعث مى شود. دوپامين باعث افزايش توجه هدفمند، بنيه و انرژى فرد كه همه آنها بر گرفتن پاداش متمركزند مى شود. در همان حالى كه اين مواد شيميايى قدرتمند مسيرهاى عصبى را تهييج مى كنند، باعث مهار يك واسطه شيميايى عصبى به نام سروتونين مى شوند.
سروتونين باعث كنترل اعمال تكانه اى، رفتارهاى وسواسى و اشتياق هاى شديد مى شود، اين پيام رسان عصبى در به وجود آمدن احساس قدرت براى عمل كردن و احساس تسلط بر امور به ما كمك مى كند. افت ميزان سروتونين در مغز در ايجاد اختلالاتى مثل حملات وحشت زدگى، اضطراب افسردگى و رفتارهاى شيدايى (مانى) دخالت دارد. در سال هاى اخير براى درمان بيماران مبتلا به اختلال وسواس فكرى و عملى _ مثلا آنهايى كه مرتبا بى اراده دست هايشان را مى شويند يا مبتلا به پرخورى عصبى هستند _ داروى فلوكستين (پروزاك) تجويز مى شود؛ اين دارو، سروتونين كاهش يافته در محل اتصال سلول هاى عصبى (سيناپس ها) را افزايش مى دهد. امروزه دانشمندان مى گويند دواى درد عشق يا شفادهنده مريضان عشق هم تجويز مقدار مناسبى فلوكستين يا پروزاك است! اما هنگامى كه به درد عشق مبتلاييم، به حسادت عشقى مبتلا مى شويم يا زندگى زناشويى مان در هم مى ريزد از لحاظ شيميايى چه اتفاقى در مغز رخ مى دهد؟ عاشق به مواجهه مداوم با معشوق نيازمند است تا هيجانات ناشى از سيلاب فنيل اتيلامين در مغزش را اطفا كند. هر مانعى در راه اين مواجهه، تنها ميزان رها شدن فنيل اتيلامين را بيشتر كرده و حتى باعث فقدان بيشتر سروتونين در مغز مى شود و به اين ترتيب به اصطلاح آتش عشق را تندتر مى كند. اين تغييرات شيميايى توضيح دهنده علايم عشق است. بالا و پايين رفتن هاى ناگهانى خلق و خو، علايم خارج از كنترل، تسخير شدن با فكر معشوق، دلشوره بى قرارى، ناتوانى در تمركز، بيخوابى و به عبارت ديگر آن آشفتگى مطبوعى كه آن را عاشق شدن مى ناميم. اما اگر عشق فرد با جواب مثبت طرف مقابل روبه رو شود، مرحله دومى به دنبال مى آيد، ارضاى جنسى. در اين مرحله هورمون مردانه يعنى تستوسترون هم در مردان و هم در زنان _ به خصوص در هنگام تخمك گذارى و حتى بعد از يائسگى- نقش مهمى دارد. در هنگام تماس واقعى با معشوق هورمونى به نام اكسى توسين در مغز انسان آتش بازى به راه مى اندازد. به دنبال آن مقادير زيادى مواد شبه افيونى طبيعى به نام اندورفين ها در مغز انسان آزاد مى شود كه پاداش دهنده اى بسيار قوى محسوب مى شود. در هنگام اوج لذت جنسى ميزان اكسى توسين در بدن مرد تا ۵ برابر و در بدن زن حتى بيشتر از آن افزايش مى يابد. اكسى توسين، همراه با هورمون وازوپرسين، كه در خاطرات عاطفى واضح اعم از ديدارى، لمسى، شنيدارى و بويايى دخيل است، تصوير معشوق را در ذهن عاشق تثبيت مى كند و احساسات عميقى نسبت به او به وجود مى آورد. يك قطعه موسيقى، يك رايحه خاص، يك زمزمه عاشقانه و... مى تواند شور و شوق فراوانى را در معشوق برانگيزد. در همه اين موارد ميزان اكسى توسين در بدن اوج مى گيرد و به دنبال آن موج افيون هاى درونى مغز را در برمى گيرد. بنابراين روشن است كه هنگامى رابطه فرد با معشوقش سرد مى شود يا از آن بدتر معشوق را در ميان بازوان ديگرى مى بيند علايم ترك اين افيون هاى درونى ظاهر مى شود. جاى شگفتى نيست كه روانپزشكان ناكامى در عشق را با افسردگى حاد مقايسه كرده اند.
• تفاوت ميان عشق و شهوت
اما شهوت صرف و جدا از عشق چه مشخصاتى دارد؟ شهوت ممكن است به طور مستقل از عشق رمانتيك برانگيخته شود. بديهى است كه شهوت مى تواند همزمان با عشق هم وجود داشته باشد؛ گرچه در مورد بعضى عشاق ارضاى بى بند و بار و غيرمتعهدانه شهوت مى تواند عشق رمانتيك همراه آن را از بين ببرد. اغلب پژوهش ها حاكى از آن است كه شهوت صرف ندرتا به عشق رمانتيك پيشرفت مى كند، به قول هلن فيشرمداربندى مغز در مورد شهوت لزوما آتش عشق را روشن نمى كند. از طرف ديگر عشق رمانتيك، به خصوص پس از تولد فرزندان، مى تواند به مرحله سومى پيشرفت كند: دلبستگى و تعلق. خصوصيتى كه براى يك ازدواج پايدار لازم است. اين دلبستگى عميق تر كه در عشاق بالغ و ديرين شكوفا مى شود، به طور شاخص پس از تولد يك فرزند به وجود مى آيد. با اين حال مثال هاى فراوانى وجود دارد كه يك دلبستگى مادام العمر ميان زوجى بدون فرزند به وجود آمده، درست همان طور كه بسيارى از زوج هاى صاحب فرزند هيچ گاه به اين مرحله دلبستگى عميق مدام نمى رسند.
اما تمام حوادث شيميايى و عصبى برانگيزاننده عشق، يك سئوال از نوع «اول مرغ بود يا تخم مرغ» را به ميان مى آورد: آيا عاشق شدن علت اين تغييرات شيميايى در مغز است يا معلول آن؟ اول مرغ بود يا اول تخم مرغ؟ در مورد اين سئوال توضيحى وجود دارد كه در ابتدا اتولوژيست (كردارشناس حيوانات) كنراد لورنتس، برنده جايزه نوبل به آن پرداخت.

لورنتس در اردك ها پديده اى را مشاهده كرد كه آن را «نقش پذيرى» (
imprinting) نام نهاد. لحظه اى بحرانى براى آشيانه سازى يك پرنده وجود دارد، هنگامى كه مغز و دستگاه عصبى مركزى جوجه اردك آماده ايجاد پيوند ميان او و مادرش است. در غياب پرنده مادر جوجه با اولين حيوانى كه ديدار مى كند اين پيوند را برقرار مى كند. مكانيسم نقش پذيرى براى بقا حياتى است چرا كه تصور بر اين است كه ارتباط با يك والد محافظت كننده بقا را تضمين مى كند.
جان باولباى روانشناس از ايده لورنتس استفاده كرد و «نظريه دلبستگى» (
attachment Theory) ارائه كرد. كودكى كه نمى تواند با مادرش پيوند عاطفى پيدا كند، از شانس كمترى براى بقا برخوردار است. با توجه به شباهت ميان يك كودك محروم از مادر و يك عاشق ناكام دانشمندان اين پديده «نقش پذيرى» را در مورد عشق افراد بزرگسال هم مطرح كرده اند. عاشق مانند كودكى دلبسته به مادر به چشمان معشوق خيره مى شود و آه مى كشد و اگر رابطه اش را با او از دست دهد مانند كودكى طرد شده، مى گريد و به افسردگى دچار مى شود و حتى ممكن است به خود صدمه بزند. در صورت موفقيت در پيوند ابتدايى ميان عشاق دلبستگى درازمدت در چشم انداز قرار مى گيرد. چنين واقعه اى پس از آنكه عشق رمانتيك سيرش را طى كرد و اتحاد عاشق و معشوق فرزندانى را به بار آورد رخ مى دهد. اما اين مرحله جديد پيش بينى نشده و نامنتظر است چرا كه به طور شاخص ۱۸ ماه تا ۳ سال پس از شروع عشق آبشارهاى فنيل ايتلامين دوپامين و اكسى توسين در مغز فروكش مى كنند و به قول دانشمندان علوم اعصاب ذخيره واسطه هاى عصبى تمام مى شود.
•••
در يك كنفرانس علمى در مورد عشق در آمريكا ۳۰ سال پيش شركت كنندگان بر سر اين تعريف از عشق موافقت كردند: «يك حالت شناختى- عاطفى با مشخصه خيال پردازى اجبارى و وسواسى راجع به پاسخگويى به احساسات عاشقانه به وسيله موضوع عشق.» اين نوع تعريف يقينا مشكل درك عشق بر مبناى زبان علمى را آشكار مى كند. علم چيزهاى بسيار جالبى در مورد عشق را به ما مى گويد. اما براى توصيف كردن دقيق چيستى عشق به طور ذهنى و شخصى و درك اين نكته كه چرا ما خود را دستخوش هيجانات عاشقانه مى كنيم و به اين سفر دردناك و مخاطره آميز دست مى زنيم، بايد به انواع ديگر سخن انسانى رو بياوريم: به شعر، داستان، خاطرات، تجربه زندگى واقعى.
+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 و ساعت 10:16 |

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند و گاهي اوقات پدران هم. در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد حتي اگر با مهارت انجام شود. در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته محروم مي كند. در 30 سالگي پي بردم كه قدرت جاذبه مرد است و جاذبه قدرت زن. در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد بلكه چيزي است كه خود مي سازد. در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم .بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم. در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفتق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان ميدهد. در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان است و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است. در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب. در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما هرگز بدون ايثار نمي توان عشق ورزيد. در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز بعد از آن چه لازم است آن چه را نيز ميل دارد بخورد. در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارت هاي خوب نيست. بلكه خوب بازي كردن با كارت هاي بد است. در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است . به رشد و تكامل خود ادامه مي دهد و به محض آن كه گمان كرد كه رسيده شده است دچار آفت مي شود. در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگ ترين لذت دنيا است. و در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 11:42 |

امروز روز هفتم است از مرگ آرزوهایم شاید هم هفتمین سال است مرا ببخش اگر روزهایم را فراموش کرده ام آخر تقصیر من نیست وقتی تو نیستی دنیا رنگ و زیباییش را از دست میدهد

به تو گفتم اولين و آخريني و باور نکردي اين را بار ها فرياد زدم که نرو ....نرو و در کنار تن زخمي من بمان ولي تو نخواستي به حرف دلم گوش فرا دهي
تو و آسمان با هم پيمان بستيد که مرا در تنهاييهايم جا بگذاريد آري ميديدي در طلبت پر از حسي چون سکون بودم ولي رفتي و پشت مه غليظ پنجره ها گم شدي
من بودم و من بودم ومن...و حتي تنهايي هم از من گريزان بود سايه ام هم از من ميگريخت باد سرد بر صورتم سيلي ميکوباند و من آرام و بيصدا اشک ميريختم و تنهاييم را در ميان برگهاي زرد خزان گم ميکردم و سرماي گرمترين روزهاي سال همه زندگي و هستي مرا به يغما ميبرد .
من بودم و من بودم و من...در سکوت پر ترحمي صداي تاب خوردن انگشتان يک مرد روي تار گيتار مرا به ياد روزهاي گذشته انداخت اشکم داغ و روان گونه ام را ميسوزاند و من همچنان خاموش به گوش دادن نواي غمناک گيتار بسنده کردم سر بر زانوانم گذاشتم و آن شب تا صبح گريه کردم و تو را فرياد زدم ....که بود آنکه دست بر سرم کشيد و مرا با دو پاي به زنجير کشيده دنبال خود کشيد اشکهايم را پاک کرد و با تبسم ملوسش در دلم جا باز کرد دستان پر عطشم را در دستش گرفت و مرا به اوج رويايي پوشالي برد همچنان بيصدا به من نگاه ميکرد و اينبار من بودم که يکدم از حرف زدن دست بر نميداشتم و او دست مرا هر لحظه محکمتر ميگرفت و شرار بوسه اش لبانم را ميسوزاند و دلم از شوق سر پناه در خود ميترکيد آخر من بودم و من بودم و من...من بودم يک کوير...من بودم و جاي خالي سايه ام زير آفتاب وحشي و حالا ديگر نگران فردا ها نبودم در همين خيال بودم چشمانم را گشودم و ديدم دستانم خاليست هيچ ندارم ...فقط زخم روي دستانم ميسوخت ديگر از بهشت من خبري نبود زانوانم سست شد و به زمين افتادم دست بر زمين گذاشتم ولي چيزي حس نکردم زير پايم خالي بود گويا در هوا معلق بودم و تازه فهميدم که او چيزي نبوده جز کابوس روزهاي کودکيم ولي نه رويا نبود کابوسي در عين واقعيت بود و حالا در به در دنبال روزهاي از دست رفته گذشته ها ميگردم و آرزو ميکنم کاش همه اينها خواب بوده باشد و هر لحظه در پي اين هستم که از خواب بپرم اما بي نتيجه است کوشش من فايده ندارد من نميتوانم با خيال تو هم عشقبازي کنم پاکي عشقمان را ربودند
باور کن....ديگر نميتوانم به گلهاي سرخ خيره شوم و تو يک لحظه هم

نميخواهي مرا تنها بگذاري بس نيست؟؟؟

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 11:38 |

برای یک آن از این دنیا جدا گشتم .
همه جا پر از نور بود . سفید ،سفید
جایی میان آسمانها و شاید خلاء با ذراتی معلق
و من سبکبال و شناور در این خلاء، آرامشی عجیب بر همه جا مستولی بود
و من در خلسه ای غوطه ور ناگهان ظلمت همه جا را فرا گرفت و تونلی از نوری کور کننده
از میان این ظلمت باز شد ومن با شتاب از این تونل سرازیر شدم.
انگاه دستهای مردانه و قوی جسم نحیفم را از روی زمین سرد بیمارستان بلند کرد
وبعد از ان دردی جانسوز تمام تن و وجودم را در برگرفت
تمام اعضاء و جوارحم درد می کرد، هر کدام به اهنگی خاص.
صدای گریه آرام زنی شنیده می شد .
صدای پرستاری که تکرار می کرد : خانم بالا بیاورید . سعی کنید.
با من بود؟! من که چیزی نخورده بودم .
نکند خودم را کشته ام ولی با چه چیزی ؟؟؟؟!
مرگ را دوست داشتم اما نه اینکه خود به سراغش روم .
تنها چیزی که به خاطر می آوردم این بود که شب قبل حالم خوب نبود و به مدت طولانی گریسته بودم .
یک لحظه چشمانم رادر اطراف به گردش در آوردم .
همه با ترس و دلهره مرا می پاییدند .
پرستار مدام ان جمله کذایی را تکرار می کرد.
قامتم شکسته و خم شده بود وقتی در روشویی بیمارستان در آیینه به خودم نگاه کردم علت نگاههای آنها را درک کردم.
در آن سوی آیینه غریبه ای به تماشای من نشسته بود .
دخترکی با موهای ژولیده با لبانی کبود و صورتی که از سفیدی به زردی مایل شده بود
و چشمانی به گود نشسته که انگار دورش را با سایه قهوه تیره رنگ کرده بودند .
من از او ترسیدم و عق زدم . همه ان آرامشی را که احساس کرده بودم را عق زدم .
پدر دستهایش را حایل بدنم کرده بود که دوباره سقوط نکنم و آرام تکرار می کرد
آرام باش دخترکم. بابا اینجاست . نمی گذارد که کسی دخترکش را بیازارد . نترس بابایی.
من مچاله شده بودم و دستهایی مرا از افتادن نگه می داشت اعضائ بدنم کرخت شده بود و هیچکدام
در فرمان من نبودند . هوس افتادن داشتم اما نمی شد.
می خواستم بخوابم که شاید دوباره آن آرامش را تجربه کنم .
ولی انها نمی گذاشتند به دنبال رگهای خونم بودند .
یکی به مادر غر می زد که دختر شما پوستش همیشه اینقدر سفید و روشن است باید رگهایش را پیدا کنیم و سرم بزنیم و گرنه از افت فشار زیاد شاید صدمه ای به بدنش و مغزش وارد شود.
آنها تمام تنم را سوراخ سوراخ کردند .
می خواستم فریاد بزنم و بابایم را صدا کنم که اذیتم می کنند مگر نگفتی که نمی گذاری کسی بیازاردم
اما لبانم قفل شده بود و اشکهایم سرازیر قدرت جلوگیری از فرو ریختنشان را نداشتم .
از آن روز دو روز می گذرد و سر دردی دیوانه کننده مرا می آزارد .
تنها از آن همه آرامش همین درد برایم باقی مانده
+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 11:36 |
در جوانی مستی  در پیری سستی       پس کی خدا پرستی!!!!

عشق فریبه روی ماهه
                    
                     یا اینکه حدیثه یه گناهه

عشق تمنای یه قلبه

                   یا اینکه رفیقه نیمه راهه

عشق سوال بی جوابه           تقصیر تو هم شرابه            در سینه نشوندنش ثوابه

ای عشق عزیز هر چه هستی من بنده درگاه تو هستم
 
                                     تا یک قدمی به مرگ مانده   ای عشق هوا خواه تو هستم !!!!!!!!

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 و ساعت 11:38 |

به چشمان خودت هم،غمت را نگو چون می گرید و سر نگه دار نیست

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 و ساعت 11:35 |

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب ميراندند .آن ها عاشقانه هم رو دوست داشتند .

زن جوان:يواش تر برو من ميترسم .

مرد جوان:نه اينجوری خيلی بهتره .

زن جوان:خواهش ميکنم من خيلی ميترسم .

مرد جوان:خوب اما اول بايد بگی دوستم داری.

زن جوان:دوستت دارم حالا ميشه يواش تر بری؟

مرد جوان:مرا محکم بگير .

زن جوان:خب حالا ميشه يواش بری ؟

مرد جوان: باشه به شرط اين که کلاه کاسکت من رو برداری و روی سرت بذاری... آخه نميتونم راحت ببينم اذيتم ميکنه !

روز بعد واقه ای در روزنامه ثبت شده بود.برخورد موتور سيکلت به يه ساختمان...دز اين سانحه که به علت بريده شدنه ترمز موتور بوده يه سر نشيت زنده مانده !

مرد جوان از خالی شدنه ترمز آگاهی يافته بود پس بدونه اين که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه را بر سر او گذاشت و خواست که برای آخريت بار دوستت دارم را از زبون او بشنود و خود رفت تا او زنده بماند !

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت 22:17 |

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان یار چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 

از روزی که قبرستان ظهیر الدوله میزبان پیکر سرد و بی جان فروغ بود، 39 سال می گذره.یادش گرامی.

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه ششم اسفند 1384 و ساعت 22:4 |
+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 17:19 |
نبینم اشکتو...

به نام آنکه اشک را

                     آفرید تا سرزمین

                                        وداع آتش نگیرد...

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 17:12 |
+ نوشته شده توسط احسان در شنبه بیست و نهم بهمن 1384 و ساعت 0:45 |
+ نوشته شده توسط احسان در شنبه بیست و نهم بهمن 1384 و ساعت 0:45 |

+ نوشته شده توسط احسان در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 20:21 |
+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 و ساعت 10:43 |

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 17:39 |
اگر همه ما قرار بود درباره عشقمان بنويسم فكر مي كرديد چند صفحه را سياه مي كرديم؟
و اگر قرار بود هر روز مطلبي درباره احساس و عشقمون بنويسيم تا چه مدتي ميتوانستيم مطالب غير تكراري بنويسيم!
چرا بعضي از ما به عشقمان مي گوييم يك دنيا حرف داريم كه بايد به او بگوييم،آيا اگر قرار باشد همه آنها را بنويسيم بيش از چند صفحه ميتوانيم بنويسيم؟
من فكر ميكنم خودم جواب برخي سوالها را دارم.
بعضي وقتها عشق يك نفر آنقدر بر دل آدم سنگيني مي‌كند كه آدم فكر ميكنه يك دنيا را در دل خود جا داده است.
در حقيقت ما يك دنيا حرف نداريم ما يك دل احساس داريم.
اگر قرار بود احساس خودمان را هر روز مي نوشتيم شايد هر روز مينوشتيم " دوستت دارم " و كساني كه عشقي در دل دارند ميدانند كه اين جمله هرگز تكراري نخواهد شد و هربار شنيدن آن (يا بهتر بگم فهميدن آن) حتي از خواندن يك كتاب حرفهاي عاشقانه ارزش بيشتري دارد.
به نظرم خوشبختي يعني اينكه بدوني يك نفر دوستت داره و شيرين ترين لحظه ها زمانيست كه ميشنوي كسي مي‌گويد كه "دوستت دارم".

خوب فضاي وبلاگم خيلي دراماتيك و تايتانيكي شد  الان است كه از صفحه كلي قلب قرمز كوچولو بزنه بيرون.

شاد و به روز باشيد .

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 17:28 |

اونی که میخواستی تو غبارا گم شد         مرغی شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو رو بال مرغا نوشت                   رو کنده ی سبز درختا نوشت
یه روز که بارون میومد بهش گفت              یه روز دیگه رو موج دریا نوشت
دریا با موجاش اون رو از خودش روند          مرغ هوا گم شد و اون رو گریوند
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد         مرغی شد و پشت حصارا گم شد
باد اومد و تو جنگلها قدم زد                      اسم تو رو از همه جا قلم زد
ببین جدایی چه به روزش آورد                  چه سرنوشتی که براش رقم زد

اينو نوشتم که  بگویم رابطه شازده و خانومی مدتی هست که قطع شده است.سرنوشت و زندگی گاهی مسيری را برای آدم تعيين ميکنند که درآن عشق کلمه ای نامفهوم است. خواستم بنويسم که دوستش داشتم و هنوز هم خيلی دوستش دارم و هيچ وقت هم از اين مسئله  پشيمون نيستم. خواستم بهش بگم که اگر  دوباره يا حتی صدباره اولين روز دوستيمون تکرار بشه بازم از ماشين پياده ميشوم.خواستم بهش بگويم هميشه از اينکه ميدیدمش خوشحال می شدم و هيچ وقت برایم تکراری نشد.خواستم بهش بگويم که هر روز که از خانه خارج ميشوم آرزو ميکنم که کاش ميشد امروز ببينمش. خواستم بدونه که از صميم قلب می خواهمش.

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 17:26 |
+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 17:12 |